" بچه ام را به من برگردانید، من نمی دانم که دیگر چه کار کنم، 8 ماه مدت کمی نیست که من از دخترم بی خبرم، من فقط مارال را می خواهم،گناه من این بود که مادر شدم ، آن هم از مردی که دچار افسردگی شدید است، من نگران جان دخترم هستم" این ها صحبت های مادری است که 8 ماه از دختر 3 ساله خود بی خبر است.

پایگاه خبری تحلیلی مثلث آنلاین:

مادر است، عکس های جگرگوشه اش را نشانم می دهد و اشک می ریزد، از سرگذشتش می گوید و باز هم اشک می ریزد، پراکنده صحبت می کند و بی قرار است، ار آنچه در خانه همسر به او گذشت، از رسم و رسوم خانوادگی که اجازه طلاق گرفتن به او نمی داد و باید می سوخت و می ساخت. از این که در 17 سالگی برای همسرش که دچار مشکلاتی بود مادری کرد ، از مادر شدنش در 18 سالگی می گوید و با تمام مشکلات از این اتفاق به عنوان بهترین اتفاق زندگی اش یاد می کند و دوباره اشک می ریزد.

کم سن و سال است اما مهر مادری را در چشمانش می بینم، بی تاب است برای این که یک بار دیگر دخترش "مارال" را که حالا 3 ساله است ببیند و گرم در آغوش بگیرد، لحظه شماری می کند برای شنیدن صدای مارال شیرین زبان تازه زبان باز کرده...

8 ماه بی خبری از "مارال" برای مادر جوان

8 ماه است زهرا که حالا مادری 21 ساله است از یگانه دخترش بی خبر است . او به تحریریه رکنا آمده است و برای یافتن جگرگوشه اش از ما و مخاطبین رکنا کمک می خواهد، در میان صحبت هایش گریه می کند و می گوید ای کاش همیشه مانند دوران بارداری کسی نمی توانست جگرگوشه ام را از من جدا کند.

به گزارش خبرنگار عاطفه های گمشده رکنا، " سال 96 ساکن شهر میاندوآب بودیم که رضا با معرفی یک آشنا به خواستگاری من آمد، در نگاه اول خیلی با شخصیت به نظرم رسید ،متین صحبت می کرد و و با وقار لباس می پوشید ، بدون این که زمانی برای شناخت هم داشته باشیم با هم عقد کردیم. من 17 سال داشتم و رضا 27 سال، در طبقه ای از خانه پدرشوهرم زندگی مشترک خود را شروع کردیم. تازه زیر یک سقف رفته بودیم که متوجه شدم ، رضا افسردگی شدید دارد، بارها سر هر مسئله ای به خودکشی فکر می کرد ، من با 17 سال سن نقش مادر را برایش داشتم، دائم دلداریش می دادم و حواسم به او بود . برای درمان همسرم به مشاور مراجعه کردم تا راهکارای برای بهتر شدن زندگی ام داشته باشم ، مشاور گفت که همسرم باید به روانپزشک مراجعه کند ولی وقتی با رضا این موضوع را درمیان گذاشتم راضی نشد حتی به مشاور مراجعه کند.

مادر شدن زهرا در 18 سالگی

شروع کردم به خواندن کتاب های روانشناسی و انگیزشی که چطور با همسرم رفتار کنم، هر طور شده بود، می خواستم زندگی ام را حفظ کنم.رضا اصلا نمی خواست با این موضوع کنار بیاید و تلاش های من برای مجاب کردن او برای مراجعه به روانشناس بی نتیجه ماند که متوجه شدم باردار هستم .

صحبت هایش وقتی به اینجا رسید بغضش ترکید و مستاصل گفت: وقتی فهمیدم باردارم نمی دانستم که چکار کنم، از طرفی داشتم مادر می شدم، از طرفی همسرم افسردگی شدید داشت و حاضر به درمان نبود و از طرفی هم حتی نمی توانستم به جدایی فکر کنم،  خانواده ام طلاق را خیلی بد می دانستند.

زهرا اشک هایش را پاک کرد و گفـت: یک شب در ماه های اول بارداری در کوچه محل سکونتمان با هم بحثمان شد و در مقابل چشمان همسایه ها در حالی که باردار بودم کتکم زد، دیگر تحمل نکردم و به خانه پدری برگشتم. بعد از این اتفاق رضا حتی یک بار هم از من سراغ نگرفت، حتی تلفن های من را جواب نداد. برای مهریه شکایت کردم و این موضوع باعث شد تا او یک روز به در خانه پدرم آمد، رفتارش تغییر کرده بود، من را "عشقم، همسرم" خطاب می کرد، خانواده من مدام در گوشم می خواندند که باید به خانه شوهرت بازگردی و هر طور شده شرایط را تحمل کنی و نباید به طلاق فکر کنی.

مارال بهترین اتفاق زندگی من بود

زهرا فرزندش را زمانی که در خانه پدری بود، به دنیا آورد و اسم او را " مارال" گذاشت، او در ادامه می گوید: مارال بهترین اتفاق زندگی من بود، وقتی به صورتش نگاه می کردم، قدرت خدارا می دیدم، اعتقادم به خدا هزار برابر شده بود.

 مادر چشم انتظار در ادامه گفت: دخترم نوزاد 2 ماهه بود که رضا از من خواست که دوباره با هم زندگی کنیم و برای زندگی مشترک دوباره شرط کرد که ماشینش را که سر پرونده مهریه توقیف شده بود، از توقیف دربیاورم، و تمام شکایت هایم را پس بگیرم ، قبول کردم و من هم از او خواستم اخلاقش را درست کند . دوباره با کلی آرزو با هم زیر یک سقف رفتیم ولی 10 روز بیشتر نگذشته بود که رضا بچه شیرخواره ام را با خود برد ، همه جا به دنبالشان گشتم، با برادرش تماس گرفتم، او گفت: رضا را به زور نگه داشته ایم، رضا گفته بود "ا ول مارال را می کشم، بعد خودم را، من نمی خواهم این بچه زنده بماند و نمی خواهم مارال یک لحظه هم دست مادرش باشد."

زهرا به اینجا که می رسد می گوید: " بچه وسیله ای شده بود که من را اذیت کند ، یک ماه شب و روز همه جا را گشتم ولی آن ها را پیدا نمی کردم، تا این که وکیلش با من تماس گرفت و گفت: رضا گفته بچه را می کشم، اینجا بود که پیغام دادم هر چه بخواهد قبول می کنم فقط مارالم را بیاورد. وکیلش از من خواست یکسری برگه امضا کنم و بعد از طلاق دخترم را به من می دهند.

شروط پدر مارال برای بخشیدن دخترش

شروط رضا در مقابل پس دادن فرزندم این بود: مهریه ام را کامل ببخشم، نفقه دخترم از آن روز به بعد به عهده خودم باشد و حضانت دخترم فقط تا 7 سالگی با من باشد، این آخری را نمی توانستم قبول کنم ولی با خود گفتم حالا قبول می کنم که به دخترم برسم ، تا 7 سالگی یک کاری می کنم ، دوباره پرونده باز می کنم و حضانت مارال را پس می گیرم.

علاوه بر این شروط آن ها از من خواستند که ماهی 4 روز دخترم را به پدرش بدهم و بعد از این هم حق هیچ گونه اعتراض و فرجام خواهی و ادعای آتی نخواهم داشت ، من همه شروط را قبول کردم، می دانم بچگی کردم، ولی من فقط 18 سال داشتم و یک ماه بود از جگرگوشه ام بی خبر بودم و فقط می خواستم به دخترم برسم.

جلوی قاضی پرونده تمام شروط را قبول کردم و در دفتر ثبت طلاق جگر گوشه ام را به من دادند، وقتی به خانه آوردمش دیدم که تمام بدنش تاول زده است، مارال تب داشت و دچار اسهال و استفراغ شدید شده بود، حدود 2 ماهی تحت درمان بود تا خداروشکر حالش خوب شد.

پدر مارال 3 بار ازدواج کرده است

زهرا این مادر 21 ساله در ادامه به ازدواج هایی که همسرش قبل و بعد از او داشت اشاره کرد و گفت: رضا قبل از ازدواج با من یک بار ازدواج کرده بود، بعد از جدایی از من هم دوباره سر سفره عقد نشست که این زندگی مشترک 11 روز بیشتر طول نکشید، البته از هم محلی های او شنیدم که چند باری هم نامزد کرده است ولی به ازدواج ختم نشده است. باید بگویم که سوابق ازدواج او را با دستور قاضی اجرای احکام گرفته ام.

بعد از جدایی با دخترم در خانه پدری در شهر قدس زندگی کردم و احساس خوشبختی می کردم. حدود 2 سال و 3 ماه گذشت ، دخترم مارال بزرگ شده بود، کم کم شروع کرده بود به حرف زدن خیلی به هم وابسته بودیم. مادرم در این مدت خیلی کمکم کرد و حمایت پدرم شامل حالم شد.

یک روز رضا با من تماس گرفت و از من خواست در پارکی که او می گوید همدیگر را ببینیم، من هم قبول کردم، فکر می کردم بالاخره مارال هم باید پدرش را ببیند. دخترم تا رضا را دید غریبی کرد و گریه می کرد.

همان روز رضا به من گفت که از همسرش جدا شده است و این که من را از مارال بیشتر دوست دارد و از من دوباره خواستگاری کرد، تعجب کردم، این همه مدت کجا بود؟ از او خواستم به من فرصت بدهد تا کمی فکر کنم، خیلی با محبت رفتار می کرد، قسم می خورد که عوض شده است و هر چه من بگویم همان می شود، از او خواستم تا به مشاور مراجعه کنیم.

ماجرای سلب حضانت "مارال"

بعد از آن روز دیگر خبری از او نشد، حتی جواب زنگ تلفن هایم را نمی داد، تا این که متوجه شدم برای سلب حضانت دخترم پرونده باز کرده است، بعد از تشکیل دادگاه قاضی حضانت مارال را به من داد.

25 مرداد 1399، برای ساعتی به بیرون از خانه رفته بودم، وقتی برگشتم هر چه زنگ خانه پدرم را می زدم کسی جواب نمی داد، تا این که همسایه روبروی منزل پدرم با رنگ پریده به سمت من آمد و گفت: رضا آمد مادرت را حول داد و بچه را به زور با خودش برد، من هم به صدای فریاد مادرت متوجه شدم.

به کلانتری رفتم و شرح اتفاق کردم، آن ها به من گفتند که به دادسرا باید مراجعه کنم، فردای آن روز به دادگستری شهر قدس شعبه 2 حقوقی رفتم، در آنجا قاضی پرونده به من گفت که فقط می توانم پرونده استرداد طفل باز کنم، بعد از این کار به شهرستان (میاندوآب) رفتم و با مراجعه به دادسرای این شهر رئیس دادگستری گفت که چون حضانت فرزندم با من است می توانم حکم جلب بگیرم.

با حکم جلب به خانه خودش، پدر و برادرش رفتم، ولی هیچ خبری از رضا و دخترم نبود و خانواده او هم از او بی اطلاع بودند.

دوباره به دادگستری مراجعه کردم و گفتم: همسر سابقم افسردگی شدید دارد و به علت مشکلاتی که قبلا در زندگی با او داشتم، جان دخترم در خطر است. قاضی اجرای احکام دستور ردیابی تلفن همراه و حساب های بانکی او را داد ولی هیچ سرنخی یافت نشد.

درخواست مادر "مارال"

زهرا کلامش به اینجا که رسید، دیگر کنترل اشک هایش را نداشت و گفت: " بچه ام را به من برگردانید، من نمی دانم که دیگر چه کار کنم، 8 ماه مدت کمی نیست که من از دخترم بی خبرم، من فقط مارال را می خواهم،گناه من این بود که مادر شدم ، آن هم از مردی که دچار افسردگی شدید است، من نگران جان دخترم هستم، برای یک مادر سخت است، خیلی سخت...